تبليغاتX
سنگ صبور

سنگ صبور

سنگ صبوري براي دلهاي ...

(همیشه برای گفتن نگفته ها دیر است

و برای گفتن آنهمه حرف زود)

خدایا کمکم کن، تو یه راه جلو پام بزار. ازت خواهش میکنم. حرف تو یا حرف دلم؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت 23:52 توسط ستاره|

تولدم مبارک. . .

ممنون بابت همه چیز. خیلی غافلگیر شدم و بسیار بسیار خوشحال. مرسی.

کاش میشد روزی...

این بود آروزی روز تولدم.

نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 15:43 توسط ستاره|

تعبیر خواب دیشبم را خوب میدانم

بغضی و اشک و لبخند بعد از آن

تعبیر روزهای شیرین و تلخ زندگی ام!

یعنی چه میشود خدا؟

تاب شکست ندارم، ببین مرا...

دلم خوش است، آری، به تو ، به لبخند تو

و بماندنت...

که نمیدانم، روزی شاید . . .

نه...

تصورش را هم بگذار برای همان بعدها.

دلم به همین روزها خوش است.

نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 10:31 توسط ستاره|

کاش همیشه دنیا اون جوری میچرخید که ما دوست داریم! کاش... اما هرگز نمیشه! اینجاست که معنی داشتن و نداشتن شانس مشخص میشه! اونی که خوش شانسه به هر چی دوست داره میرسه و اونی که بدشانسه(مثل من) به حتی کوچکترین خواسته و آرزوشم نمیرسه! این روزا همش یاد یه SMS میافتم که یه روزی یه دوست واسم فرستاد، دقیق یادم نیست متنشو اما مزمونش این بود:

"همیشه به کسی فکر میکنیم که اصلا توی فکرش نیستیم. کسی به ما فکر میکنه که هرگز بهش فکر نمیکنیم! همیشه اونی که دوستش داریم و بهمون فکر نمیکنه میره و تنهامون میزاره و ما هم اونکسی که دوستمون داره و بهش فکر نمیکنیم رو تنها میزاریم. اون هم کسی دیگه رو تنها میزاره و این چرخه میچرخه! کاش میفهمیدیم. و هرگز برای فهمیدن دیر نیست!" 

همیشه از دنیا شکایت داریم، از تنهایی هامون، از غم های دنیا، از . . . اما هرگز نشده که بخوایم زندگی خودمونو تغییر بدیم. به کسی فکر کنیم که تا حالا نمیکردیم! کسی رو دوست داشته باشیم که دوستمون داره! به کسی لبخند بزنیم که معنی لبخندمونو بفهمه و واسه کسی غرورمونو  زیر پا بزاریم که از رو زمین برش داره و بالا سر بزارتش، نه زیر پا له کنه و عین خیالشم نباشه!

خسته ام!!! خیلی خسته! من از این دنیا جز آرامش چیزی نخواستم! اما هرگز بهش نرسیدم جز...

یخ زده ام!!! هیچ چیز حتی آتیش جهنمم گرمم نمیکنه جز آغوش کسی که عاشقانه ذوستش داشته باشم و عاشقانه دوستم داشته باشه! اما عشق کجاست؟؟؟

حتما تو قصه یکی بود یکی نبود مادر بزرگ....


نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 12:6 توسط ستاره|

حالم از این زندگی بهم میخوره....

نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 11:32 توسط ستاره|

دلی روبروی ما شکست

دست از عشق نشستیم ولی

گذر ثانیه ها محوش کرد...

باز بغضی جا ماند.

مثل ابر امسال...

***

و تو هم بی تردید

مثل یک سایه سرد

در گذشته ماندی... نه...

به گذشته رفتی!!!

و چقدر سخت گذشت

روزگاری بر من

و هم اکنون شاید.

اشک من خشکیده است

که دگر بغضی نیست.

دل من باز ترا میخواهد

و همان حس غریب...

حیف، صد حیف که بیهوده تمنا دارد!

نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 9:56 توسط ستاره|

ولنتاین به همه عاشقایی که عاشقانه همو دوست دارن و همو تنها نمیزارن مبارک. کاش همه عاشقا میتونستن ولنتاین رو با هم باشن تا همیشه....

نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 11:47 توسط ستاره|

برای روز های تنهایی مینویسم

روزهای بی حس آرامش

و چه سخت میگذرد حتی فکر آینده

دلم... دلم... دلم...

آه خدای من امیدهایم یک یه یک مردند

تنها یکی مانده و مرگ است

پس بپذیر...




نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 9:57 توسط ستاره|

خوب یادمه واسه چی اومدم و این وبلاگو ساختم و حال خوب میدونم چه شد که کم میام! و خاطرات اینجا رو نمیتونم فراموش کنم!!!

نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 10:50 توسط ستاره|

دردی تمام وجودم را گرفته است

بی تو این کوچه چقدر تاریک است

نرو که تنها در این کوچه میترسم

منم همان تک ستاره آسمان دلت

یادت هست؟ خودت گفته بودی که میمانی.

آنروز تنها مانده بودم و تو شدی

سنگ صبور تمام بی کسی های پشت سر هم  من

آرامشم را به تو مدیون شدم

به تو عشقم، ماهم، نفسم

دلم گرفته ز نبودت....

دلم گرفته ز حرفهایت...

دلم گرفته ز دوریت، میفهمی؟

اشک مرا ببین که بی تو هنوز خشک نشده

وای که دگر دیوانگی مانده از ستاره ات و هیچ

برو کار تو با دیوانه ای چو من چیست؟ هیچ

میدانم....


نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...



نوشته شده در سه شنبه 23 آذر1389ساعت 13:26 توسط ستاره|

اکنون کارم سفر است

مسافری تنهایم

که در زیر کوله باری سنگین، خم شده

و استخوانهایم به درد آمده است

و میروم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر، لحظه ای است

و این چنین من باید صدهزار، میلیون لحظه را طی کنم

تا برسم به روز...


                                               «دکتر علی شریعتی»


نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

نوشته شده در پنجشنبه 18 آذر1389ساعت 9:34 توسط ستاره|

دلم تنگ است

میدانی و میدانم

برایت آرزوها را دعا کردم

برایت آرزوها را صدا کردم

برایت گریه کردم تا بخندی از سر خوشبختی بی حد

برایت آرزو کردم....

نمیدانی و میدانم!


نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

نوشته شده در سه شنبه 9 آذر1389ساعت 9:19 توسط ستاره|

اگه دستم به جدايي برسه

اونو از خاطره ها خط ميزنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و از روز خدا خط ميزنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قيامت ميكنم

نميزارم كسي عاشق نباشه

ماهو بين همه قسمت مي كنم

وقتي گاهي منو دل تنها ميشيم

حرفاي نگفتني رو ميشه ديد

ميشه تو سكوت بين ما دوتا

خيلي از نديدني ها رو شنيد

قصه جدايي من و تو

قصه دوري ماست از خودمون

دوري منو تو از لحظه عشق

قصه سادگي گم شدمون. . .

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 21:48 توسط ستاره|

سخت است باور لحظه هایی که جز انتظار و ای کاش کاری از دستت برنمی اید و مجبوری که باشی که چشمت به دور دست ها خیره باشد که کاش آینده از ان من باشد با تو...
نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 23:0 توسط ستاره|

باز هم بغض...

باز هم اشک....

باز هم.....

خدایا در تقدیر من روزهای شیرینی هم هست؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 13 تیر1389ساعت 23:11 توسط ستاره|

برام دعا کنید... این روزا اتفاقی افتاده که شب و روز منو کرده اشک و سر درد... واسم دعا کنید که این مشکل حل شه...

بحث عشق و عاشقی نیست... پای آبرو وسطه... پای تمام زندگی و آینده....

خواهش میکنم برام دعا کنید.

نوشته شده در سه شنبه 18 خرداد1389ساعت 0:30 توسط ستاره|


سنگ صبور توام

آری

ولی نگو ز رفتن و مردن

و از نگاه بالا به من و پنجره ی خیس

نگو که هیچ کس نیست، تنهایی!

کمی بیاندیش!

باورش کن!

بخواه!

نگو نه!

شاعر گمنام شعر های قشنگ

درد، مثل نان، سر سفره ی منو توست

مثل هوا، مثل سایه مان با ماست

ولی چه سود، ز غصه؟؟؟

کسی چه میداند

چیست برگ بعدی زندگی منو تو؟؟؟

آری، به امید زنده ام

و جز این دلخوشی برایم نیست

آه، درد آلوده دراین دیار پر ز بی دردی!!!

حرف های تو انگار درد های من است

و دگر حرفی برای گفتن نمیماند!!!

جز سکوت!

اشک!

کاش!

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 23:29 توسط ستاره|

امشب شب اول محرمه، یه فاتحه نصار شهیدان سبز پوش وطن...
نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 0:24 توسط ستاره|

همیشه برای گفتن نگفته ها دیر است

و برای گفتن آن همه حرف، زود

رسم روزگار را ببین...

زشت ها ی پر فروغ را نظاره کن

عشق های بی نشان ز عشق را...

اینهمه بزرگی به روی پوست...

راستی!!!

راز آسمان این چنین خبیث از دعای کیست؟

آن بهار پر شکوفه مان کجاست؟

آه!!!

من دوباره گیج مانده ام!

اخرش چه می شود؟

باز با سکوت داد میزنم...

من کی ام در این جهان بی نشان ز راست؟!!!

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 18:22 توسط ستاره|

تا حالا شده که یکی از پیشتون بره و هیج وقت پروازشو باور نکنین؟ کسی که بهترین خاطرات عمرتوو باهاش داشتین...

الان 2 ساله که آبان ماه برای من، سمیرا، سمیه، سارا، فاطمه و مرضیه دوستای خوبم در دانشگاه یادآور تلخ ترین خاطره ی مشترکمونه...

راضیه جان دلم برای دیدنت یه ذره شده.....

 

«او رفت

غریب...

سخت...

پر درد...

و چقدر دلم برای حظورش تنگ شده است

او رفت و حال ماه هاست که میگذرد

و من هنوز در لحظه ی خبر پرواز او گیج مانده ام...»

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 17:25 توسط ستاره|


آخرين مطالب
»
»
»
» و باز حکایتی دگر این دل ما به سر کند...
»
» روزهای خوب من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
» ولنتاین مبارک
»
»
» برو
Design By : Pars Skin