تبليغاتX
 سنگ صبور

سنگ صبور

سنگ صبوري براي دلهاي ...

زندگي مرداب است...اگر گندید دگر گندیده است...

رفيق من سنگ صبور غمهام

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيشكي نميفهمه كه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

نمونده از جوونيام نشونی

پير شدم پير تو اي جووني...

 

 

وقتي براي زندگي نيست...

وقتي براي دلخوشي نيست...

وقتي براي ارامش نيست...

وقتي براي دلتنگي نيست...

وقتي براي بودن نيست...

بايد بروم...

ديگر تاب ماندن نيست...

 خدایا..........

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

 

 

 


 

نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 13:55 موضوع درد دل | لینک ثابت


سلام...

سلام

سلام به همه اونايي كه ميفهمن و با دركن...

به همه اونايي كه اگه يه روز يه جايي يه وقتي ازشون كاري بر بيا د واسه يه دوست كوتاهي نمي كنن...

به همه كسايي كه متعهدن به همه چيز، به دوست، به عشق، به همسر، به خودشون و به...

به كسايي كه دلي رو نمشكنن...

به كسايي كه بهونه نمي يارن واسه زدن زسر قواشون...

به همه كسايي كه غرور رو واسه هميشه زير پاشون له كردن...

به كسايي كه اونقدر مهربونن كه ميتوني صادقانه باهاشون حرف بزني و نگن چرا؟؟؟...

به اونايي كه اگه احساس كردن دوسشون داري واست پز وكلاس نميان...

به كسايي كه زير دستشونو آدم حساب ميكنن...

به اونايي كه خوبن و خوبي رو ميشناسن...

به همه اونايي كه آدميت رو فراموش نكردن...

سلام به همه شما فرشته ها...

اميدوارم كه هميشه شاد باشيد

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...


 

نوشته شده توسط ستاره در جمعه 12 تیر1388 ساعت 21:9 موضوع درد دل | لینک ثابت


روزگار

روزگار ما غريب است...

مثل غربت يك گنجشك بعد از اولين پرواز در قفس.

و عجيب است...

مثل طلوع نور اميد در يك نيمه شب تار.

و باورش سخت است...

مثل باور پرواز قناري عشق در غروبي بي طلوع.

و تلخ است...

مثل تلخي نداشتن اشك و هزاران بهانه براي اشك.

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...


 

نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 ساعت 22:41 موضوع شعراي من | لینک ثابت


قصر شيشه اي

زنداني قصر شيشه‌اي سنگ شد و يخ زد و مرد

باورت مي‌شود آن حس لطيف

كه در عمق آيينه مي‌رقصيد

و پر از احساس بود،

پر ز احساس صداقت و بلور،

از سنگي دل سنگين شد؟؟؟

سنگ شد...

اين دفعه او،

در عمق نگاه آيينه،

نه،

آيينه را زود شكست.

قصر را در هم ريخت.

شيشه ها را بشكست.

دگر او يك دل داشت:

سخت، بي روح،‌ پر از كينه و درد

آه...

او سنگ شد و زود شكست

مثل يك قالب يخ...!

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...


 

نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت 0:56 موضوع شعراي من | لینک ثابت


اوج

مي گوييم كه در اوج رفاقتيم، در اوج دوست داشتنيم، در اوج احساسيم، در اوج عشقيم، و خوب مي‌دانيم كه خودمان را گول مي‌زنيم چون نمي‌دانيم اوج عشق يعني چه؟ آره...

ولي من اين را خوب مي‌دانم كه در اوج حسرتم...

حسرت به روزهايي كه رفت وديگر نيست...

روزهايي كه مي‌شد خوب بود اما بد بودم...

روزهايي كه بايد مي‌ساختم اما خراب كردم...

روزهايي كه مي‌گفتم در اوجم اما... فقط شعار بود.

نمي‌دانم چه مي‌شود... نمي‌دانم روزهاي گذشته را مي‌توانم فراموش كنم يا نه ...خدايا به آرامشي بس عميق نياز دارم...

عشق بزرگ من كمكم كن كه روزي بگويم در اوج عشقم و بدون حسرت به گذشته بنويسم.

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...


 

نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه 23 فروردین1388 ساعت 20:20 موضوع درد دل | لینک ثابت


درک

از همه كسايي كه تولدمو تبريك گفتن تشكر مي‌كنم و عذر مي‌خوام كه در نوروز نمي‌تونم بهتون سر بزنم آخه خونه ما خيلي شلوغه،‌ بعد از عيد حتما جبران مي‌كنم، قول مي‌دم. سال نو همتون مبارك،‌ براي همه سالي پر نشاط رو آرزو مي‌كنم.

 

اين شعرو تقديم مي‌كنم به همه كسايي كه معني شعرامو خوب درك مي‌كنن، مخصوصا استاد عزيزم آرام،‌ وبلاگ زيباي دهكده مهتاب و دوست عزيز و گمنامم:

 

دلم به قدر تمام ابرهاي زمستان گرفته بود

باران كه نه، خون نيز چاره كارم نشد به هيچ

قلبم ميان مترسكان بي صدا شكست

رفتم به سوي ناكجا باز با اميد

اميد به درك تمام حرف هاي دلم

_روزها مي گذرد وحال....

در اين ديار كسي هم درد و هم زبان من است

كسي تمام شعر مرا خوب مي‌فهمد

و خدا خوب مي‌داند

من جز اين براي دلم نمي خواهم...

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

 


 

نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه 2 فروردین1388 ساعت 1:52 موضوع شعراي من | لینک ثابت


تولدم مبارك

تولد، تولد، تولدم مبارك

 

سلام دوستاي عزيزم، ساعت 4 صبح فردا شب، من 22 ساله مي‌شم. آره دوستاي گلم من متولد 28 اسفندم و يه اسفندي به تمام عيار....

چيزي كه باعث شد من اين آپ رو بذارم اين بود كه: امشب يه حس عجيبي دارم. احساس مي‌كنم كه در اين سن قراره برام يه اتفاق بزرگ بيفته، خوب و بدشو نميدونم، فقط بدجوري ذهنمو به خودش مشغول كرده...

اصلا شما برام پيش گويي كنيد. اولين اتفاقي رو كه به ذهنتون ميرسه بهم بگيد...من مطمئنم احساس ناشناس من يه چيزي لابلاي پيش گويي  شما پنهانه... من منتظرتون هستما...

 

تولدم مبارك


 

نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه 26 اسفند1387 ساعت 22:45 موضوع | لینک ثابت


گوشه‌ي تنهايي من

ميان همه در گوشه اي نشسته دلم

چه غم دارد او كه چنين بي زار است

ز مردم

از همه

از مرد و زن ؟

نمي دانم!!!

براي نگاهي كه كوچ كرده به دريا

براي دو دستي كه يخ زده از سرما

براي دلي كه شكسته است بي صدا

غمگين است...

براي آن خرد با هزار آرزو 

با سينه اي به قدر كلان ها درد،

مي سوزد...

چه گناه دارد اين طفلك صغير كه زندگي اش اين است؟

دلم گرفته از اين همه مترسك در جلد انسان شريف

واي دلم از همه درد خسته است،

و پر از كينه ونفرت در گوشه اي تنها...

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...


 

نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه 22 اسفند1387 ساعت 14:26 موضوع شعراي من | لینک ثابت


خدا همه جاست

سلام دوستاي گلم

مطلب قبلي رو با عنوان خدا كجاست خذف كردم به قول يكي از دوستام اين حرفا كفره...

از دوستايي كه باعث شدن من درست تر راجع به خدا فكر كنم ممنونم مخصوصا دوستي كه خودشو واسم معرفي نكرده بود.

من شخصا به اين نكته رسيدم كه اگه چيزي رو از ته دل از خدا بخواي حتما بهت ميده،‌  من خودم چيزي رو ماهها از خدا ميخواستم كه ديگه انجام شدم اون كار محال بود يعني هيچ كس حاظر نبود بهم كمك كنه و اصلا راه حلي به ذهن كسي نمي‌رسيد اما يه دوست خوب بهم گفت نا اميد نشو و از خدا بخواه منم همين كارو كردم و در عين ناباوري و از راهي كه فكرشو نمي‌كردم مشكلم حل شد... اما افسوس هنوز گاهي خدا رو فراموش مي‌كنم و ازش گله مي‌كنم... خدايا فقط تو ميتوني كمكم كني... پس هميشه در  كنارم بمون.

با اميد روزهايي با ايمان بيشتر براي همه‌ي ما جوون‌ها...

 


 

نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه 20 اسفند1387 ساعت 14:34 موضوع شعراي من | لینک ثابت


مي‌گويند و نمي‌دانند...

گويند چه خنده روست و شاد...

نمي‌دانند چشمه اشكم چندي است كه خشكيده.

گويند چه بي خيال به آينده مي‌نگرد...

نمي‌دانند تمام خيالم را پشت افكارم پنهان كرده ام تا نبيند آنكه نبايد.

گويند چه احمق است كه عاشق نمي‌شود...

نمي‌دانند عشقي كه از آن حرف مي‌زنند براي من واژه‌ايست در حد بازيچه شعر.

گويند جه ساكت است و حرف‌هايش همه نامفهوم، چيزي نمي‌فهمد...

نمي‌دانند تمام حرف‌هايم درون چشمانم است آنكه بايد، مي‌فهمد.

گويند انگار نه انگار كه عزيزترينش رفت...

نمي‌دانند آنكه برايم عزيز باشد هميشه كنارم است حتي اگر نباشد.

گويند چقدر راحت بخشيد خيلي ساده است...

نمي‌دانند چه لذتي داشت وقتي كه چشمانم را به روي گذشته بستم و مثل يك خواب از آن گذشتم.

نمي‌دانند ، نمي‌دانند، نمي‌دانند  و مي‌گويند و  اين برايم اصلا اهميتي ندارد.

 

نه شاعرم،‌ نه نویسنده، خط خطی میكنم تا بدانم زنده ام،‌ همین...

 


 

نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه 7 اسفند1387 ساعت 0:26 موضوع درد دل | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting